من می تونم مسئولیت یه زندگی جداگانه رو تحمل کنم؟
اگه هر روز از سر کار بیام و خسته باشم و نتونم زن خوبی باشم چی؟
اگه یه روز تو محل کار کلید در خونه ر و گم کنم چی؟ مثل هزار بار قبل که گم کردم. اون موقع ها مامان تو خونه بود درو واسم باز میکرد. این دفعه ها کی هست درو واسم باز کنه؟؟
اگه مثل این زنهایی که بعد ازدواج کر و کثیف میشن و با لباسهای چروک و اتو نخورده خسته و خوابالو میان سرکار بشم چی؟
اگه مثل این زنهایی بشم که از همه چیز عقبن و دنیا رو آب ببره اونا رو خواب می بره بشم چی؟
اگه از دنیای کامپولوتر عقب بمونم و این ۴ تا لغت انگلیسی که بلدم هم یادم بره چی؟؟؟؟
اگه اطلاعاتم همه ته ذهنم رسوب کنه و فسیل بشم چی؟
خدایا من دیوونه میشم اخر با این فکر و خیالات....اینا رو دیگه مجای دلم بذارم؟
گنزالس آدم آپ تو دیتی هستش ولی من نمیدونم چرا فکر میکنم زن با ازدواج دیگه واسه همیشه عقب نگه داشته میشه
عین یه کورنومتر که واسه همیشه استاپ کنه
اعترافات شابلوط
وقتی ١٨ سالم بود یعنی دقیقا همون سالی که پشت کنکور مونده بودم فکر میکردم ترشیدم! (گفته بودم یکسال پشت کنکوری بودم؟)
همونسال یکی از دخترای فامیل که از من دوسال بزرگتر بود شوهر کرد یعنی اون ٢٠ سالش بود. دستاشو از بالا تا مچ النگوهای زرد انداخته بودن مانتوهای زنونه بهش می پوشوندن. از ما دخترها کناره میگرفت بجاش همه جا دنبال مادرشوهرش و شوهرش راه میفتاد و خلاصه شده بود یه زن واقعی. دیگه بوی دختر نمیداد اینطوری بهتون بگم. از بغلش که رد میشدی بوی زن ها رو استشمام میکردی. شاید متوجه منظورم بشید. .
خلاصه اونموقع که من پشت کنکور بودم این دختره رو واسه خودم مثل یه الگو میدیدم . یعنی فکر میکردم اگه دانشگاه نرم باید قاعدتا بشم یکی مثل این. تا اینکه قبول شدم و سرم رفت تو درس و مشق. درسم که تموم شد و فارغ التحصیل شدم باز توی مهمونی ها اون دختر رو میدیدم که شکمش برامده شده و زایمانش نزدیکه.باز خودمو با اون مقایسه میکردم. ابلهانه به خودم نهیب میزدم: شابلوط...وقت ازدواجت نگذره...دیر نشه....نگاه کن این چقدر ازت جلوتره...اون موقع 23 سالم بود!
تا اینکه رفتم شدم مربی برنامه نویسی توی آی اس... کارم که روی غلطک افتاد و حقوقم که رفت بالا یعنی همچین به یه ثباتی که رسیدم باز این دختر رو که حالا دیگه مادر شده بود میدیدم که توی مهمونی ها بچه ش رو با عشق بغل کرده، بهش شیر میده، و ناز و نوازشش میکنه.... اون موقع با خودم میگفتم این چقدر خوشبخته. داره زندگیشو میکنه همه چیزش سرجاشه. واسه خودش تو خونه نشسته . نونش گرم، آبش سرد! مادر شده . مادری میکنه.دیگه چی میخواد از زندگی؟؟؟شابلوط تو اشتباه کردی که گذاشتی سنت برسه به اینجا و هنوزم ازدواج نکردی. شابلوط خیال کردی با درس خوندن و کار کردن به کجا رسیدی ؟ فقط الکی فرصت هات رو از دست دادی. تو باید همون ١٨ سالگی شوهر میکردی ...
الان که اینها رو میخونید شاید با خودتون بگید من عقب افتاده فکر میکردم اما کدوم دختریه که کتمان کنه آرزوی در آغوش کشیدن یه نوزاد از خودش، از وجود خودش رو نداشته باشه؟من خودم بارها از خدا خواسته بودم که مثل مریم مقدس، بهم یه بچه عطا کنه تا بتونم عاشقش بشم. ما دخترها همه مون یه مادر درون داریم. همون که با نیروی فوق العاده ش باعث میشه در حد یک مادر عاشق بشیم حتی اگه هیچوقت مادر نشیم..
جونم براتون بگه از اون زمان هم 4 سالی میگذره. شهریور امسال من 27 ساله میشم و اول مهر میرم خونه بخت. الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم در تمام دوره هایی که گفتم طرز فکرم کاملا سطحی بوده و از اونجایی که از آینده خبر نداشتم خدا بهم کمک کرد که درست ترین مسیر رواومدم . خوشحالم که در سن پائین ازدواج نکردم. خیلی دلم میخاست میتونستم طرز فکر همه دخترهایی که از روی سادگی مثل من فکر میکنن هم تغییر بدم. واسه همینم این اعترافات رو اینجا نوشتم. شابلوط 27 ساله رفتارهای کنترل شده تری رو میتونه از خودش نشون بده تا شابلوط 18 ساله یا 23 ساله. شابلوط 27 ساله بهتر میفهمه از زندگیش چی میخاد تا شابلوط18 ساله. شاید تازه شابلوط تا 30 سال هم جاداشت بمونه تا جا بیفته! بقول آشپزها همچین قوام بیاد !!
وقتی با سن خیلی کم وارد زندگی بشی شاید خیلی جاها اذیت بشی. ولی وقتی سنت بالاتر باشه مسائل رو بهتر هضم میکنی و راحت تر درست رو از غلط تشخیص میدی. راحت تر برخورد میکنی . حالا اگه از نظر تحصیلی و شغلی هم به شرایط خوبی رسیده باشی که دیگه چه بهتر. البته واضحه که نباید هم بذاری سن بالا و بالاتر بره .
خوب وندای نازنین! امیدوارم بانوشتن این مطالب خیال شما رو تخت تخت نکرده باشم! ما از شما به همین زودی ها شیرینی می خواهیم دختر شیرازی ! 
اینروزا خیلی تحت فشارم. فکر میکنین از چه جهت؟ از جهت " بی ثباتی " که در زندگیم جاری شده.
اصلا نمیدونم چیکاره حسن م
دختر اینام؟ زن اونم؟ آبجی اون یکی ام؟ کارمند اونجام؟؟؟ چیکاره م من خدا؟؟؟؟؟
دلم میخواد هوار بکشم... گنزالس سرش شلوغه منم از اون بدتر. با هزاربدبختی وقت میذاریم بریم خریدامونو بکنیم. جمعه ها که اکثر جاها تعطیله میریم یه چیزمیزایی میخریم میایم... مامان شاکی میشه ...به گنزالس چیزی نمیگه که! از گل نازکتر هم نمیگه
فقط وقتی گنزالس رفت خونه شون، منو یه گوشه خفت میکنه: باز تو رفتی دراز و کوتاه برگشتی؟ کی میخوای لباس گنزالسو بخری؟ کت و شلوار؟؟
شابلوط:مامان جون قربونت برم دیگه شب شد تو تاریکی من چی چی بخرم آخه؟؟؟؟
مامان:خوب کفش و کمربند و پیراهن؟؟؟
شابلوط: کت و شلوار نخریده آخه من چطوری اون یکی ها رو بخرم؟
مامان: لباس خودت؟؟
شابلوط: مامان بخدا اینطرف که رفتیم چیز جالب نداشت میخوایم بریم...
مامان: ببین شابلوط عروس به بی حالی تو من ندیدم...
و این حرفا همچون تیری بر قلب من اصابت میکنه..مامان همیشه همینطوری بوده .. حتی اون موقع ها موقع درس خوندن هم یادمه بیشتر منو سرکوفت نمیکرد تا تشویق...این ۴ تا کلاس سوادم که دارم از صدقه سر لجبازی ایی دارم که از خود والدینم به ارث بردم...
انقدر اینطوری میگن بخدا نمیدونم اصلا چرا چیز درست حسابی هم جلوی چشمام نمیاد...انقدر که آدمو تحت فشار و استرس قرار میدن
امروز مامان گنزالس هم زنگ زده خونه به مامانم گفته چرا این شابلوط و گنزالس خریداشونو نمیکنن؟
اون که دیگه پا رو فراتر گذاشته به مامان من گفته: کی این گنزالس میره سر خونه زندگیش من راحت شم....
یعنی البته اینو مامان خودمم هزاربار به خودم گفته ...البته فقط به خودم
انقدر تحت فشارم گذاشتن که خدا میدونه... اونم با اون شغل مزخرفی که دارم و سرکارم هم کلی تحت فشارم...
نمیدونم چکار کنم... آرامشم رو به کل از دست دادم. جواب هزارنفرو باید بدم.. من نمیدونم اگه قرار باشه بعد از اینکه رفتم سر خونه زندیگم هم باز اینطوری باشه که من باید سر بذارم به بیابون..یعنی به قرآن دیگه اون موقع میخام از بیخ عرب بشم. هرکاری عشقم میکشه انجام بدم بذار هرکی هرچی میگه بگه.
دلم واسه گنزالس هم میسوزه..پدرش که مرحوم شده برادر بزرگ هم نداره...تقریبا همه کارهاشو خودش به دوش میکشه...مقایسه ش میکنم با داداش تازه داماد خودم که موقعی که نامزد بود فقط گشت و گذار و اینور و اونور..همه کاراشو بابا براش انجام میداد. تازه بازم آقا داداشمون ناراضی بود. الان از هفته دیگه باید گنزالس دنبال خونه هم باشه ...
خدای بزرگ کمک کن ما از پس این همه مسئولیت بربیایم
یه عادتی رو در گنزالس کشف کردم و اون اینکه وقتی بعد از یکی دو روز منو میبینه شروع میکنه به مظلوم نمایی. یه جوری که انگار میخواد حس ترحم منو برانگیخته کنه. حتی اگه منو نبینه تلفنی هم این کارو میکنه. به مثال زیر توجه کنین:
دیروز ناهار که نرسیدم بخورم.دیشبم اومدم خونه شام حاضر نبود دیگه تا دوش بگیرم بیام دیدم فسنجون درست کردن. منم که دوست ندارم یکی دو قاشق بیشتر نخوردم. صبح هم تا برسم سرکار دیدم صبحانه رو جمع کردن دیگه یه چای بیشتر نخوردم. ناهارم دیگه دیر شد تا برسم چیز زیادی نمونده بود نتونستم یکمی بیشتر بخورم.و .....
خلاصه..! نمیدونم چرا اینکارو میکنه؟ آیا توجه میخواد؟ آیا محبت میخواد؟ آیا مثلا وقتی 1 روز هم منو نمیبینه اینهمه نیاز به محبت پیدا میکنه؟
یه بار آخر بهش گفتم: گنزالس استاد مظلوم نمایی هستی ها!! تا منو میبینی شروع میکنی!
خودشم میخنده ولی باز انگار دست خودش نیست. از این طور مثالها بازم دارم...
البته آدمی هست که میخواد نشون بده خیلی مرده و خیلی غرور داره و اینا. ولی این رفتار هم درش دیده میشه.
امروز آخر وقت تو فکر این بودم که استعلام ها رو بپیچونم زودتر برم خونه. همون موقع یه خانومه اومده روبروم بمن میگه: دخترم! اینجا آرایش کردن واسه شما کارمندا ممنوعه؟؟
منم چی بگم؟ بگم: آره! اونم درحالیکه هنوز مهر استخدامم خشک نشده !!
گفتم: حاج خانوم دیگه شما همینجوری ما رو تحمل کنین
خانومه: نه! بخدا منظورم این نبود میگم یعنی ممنوعه؟
گفتم: دیگه ببخشید ما زشتیم
خانومه: نه دخترم! منظورم این نبود! شما خیلی قشنگی! گلم باشی! ازدواج نکردی ؟
چند سالته؟
جناب مدیر که در گوشه ای شاهد مناظره ی ما بوده : خانوم شابلوط استعلام ها رو گرفتی؟؟؟؟؟وقت نداریما

راستی سلام !
الیماه کجایی میخوایم بترکونیم!
آب و آتیش
همکار کناردستی م یه خانوم سی و چند ساله س. اهل شهرستانه و خانواده ش اونجا زندگی میکنن. خودش حدود ١٠ سال پیش توی تهران با برادرش زندگی میکرده که همینجا با یه پسرتهرانی ازدواج میکنه و الان ٢ تا بچه داره.اون روزی یه چند دقیقه بیکار بودیم . ازش پرسیدم شما سر مسائل مختلف راحت به تفاهم میرسین؟ (آخه خودش گفته بود حدود ١٠ سال هم با همسرش اختلاف سنی داره. ) یه حرفایی زد که خلاصه شو اینجا نوشتم: ( با لهجه ی شمالی بخونین)
گفت: ببین شابلوط ! توی زندگی یکی باید همیشه آب باشه اون یکی آتیش. اگه دیدی همسرت آتیش شده تو آب باش. اونم وقتی دید توآتیش هستی، خودش آب میشه. اول هم تو شروع کن. بذار اون از تو یاد بگیره.
کلا هر کاری رو که می خوای اون انجام بده، اول تو خودت انجام بده. بذار اون از تو یاد بگیره.
بخوای نخوای، دیگه تو خراب شدی سر اون، اونم خراب شده سر تو. باید بسازین با اخلاقهای همدیگه. باید همدیگه رو تحمل کنین.
اگه دیدی خسته س یا ناراحته ، هرچی گفت فقط بگو چشم! انقدر بگو چشم و واسش دولاراست شو تا خنده ش بندازی ! اونم از تو یاد میگیره!
یاد بگیر ببخشی خیلی چیزها رو. پیامبر ما راه می رفت، خاکستر می ریختن سرش، فقط میگفت: خدایا منو ببخش ، خدایا امت منو ببخش
اینجاش که رسید چشمهاش پر اشک شد. منم همینطور . بخصوص که همیشه هم توی بخشیدن آدمها مشکل داشتم و دارم .....
این روزها چون خیلی ها میدونن که من دارم زندگی جدیدی رو شروع میکنم، سعی میکنن تجربیاتشون رو در اختیارم بذارن. حرفهای بعضی هاشون حتی خنده دار به نظرمیرسه و من فقط از باب احترام گوش میکنم. این یکی ولی حرفهاش خیلی به دلم نشست.
یه روز قبل از عید گنزالس بمن گفت : شابلوط باید یه روز ببرمت برات خرید عیدت رو بکنم . منم که مغرور و کله شق. گفتم نمیخاد. حالا از اون اصرار از من انکار. تا اینکه بالاخره یه روز دستگیر شدم حین خرید! و کیف و کفشم رو خلاصه گذاشتم اون حساب کنه. انقدر هم از کفشم بدم میاد که حد نداره. کفش به این زشتی نداشتم تا حالا. یعنی تمام عید پاهامو قایم میکردم. کفشامو تو مهمونی ها مینداختم زیر پله ایی جایی! تا کمتر دیده بشه
آخه من هنوز اونقدرا روم باز نیست با گنزالس که ببرمش این پاساژ اون پاساژ واسه خرید. همون اولین جایی که رفتم خرید کردم اومدم بیرون.
حالا برعکس من گنزالس! واسه عیدی براش یه پیراهن و جلیقه خریده بودم که از روز دوم عید دیدم پوشیده! این همه لباس داره ها !!! حالا گفتم بچه خوشش اومده لابد! رفتیم ولایت پدری. اونجا هم رسمشونه به همدیگه پیراهن کادو میدن. شونصدتاپیراهن به گنزالس هدیه شد که اونا رو هم همه رو اتو زده راه به راه داره می پوشه. اونم حالا هیچی! تو همون ولایت پدری بعضی ها بجای پیراهن، پارچه هدیه میدن به همدیگه، امروز اس ام اس داده که :
شابلوط ! من الان .... هستم! اون پارچه ها رو آوردم بدم بدوزن ! اون سبزه رو میگه آستین کوتاه خوب میشه! بنظرت خوبه آستین کوتاهش کنه؟!!!!! 
* دوستان عزیز ببخشین اگه از خودم و گنزالس زیاد می نویسم. اگه دوست ندارین بگین دیگه از گنزالس ننویسم
چهارده بدر
سلام به همه دوستای خوبم. سال نو همه تون مبارک. امیدوارم سال خوبی داشته باشین توام با سلامتی و آرامش خاطر
منو میبخشین بخاطر غیبت های گاه و بیگاهم. میخوام از این به بعد چون یکمی کارهام سبکتر میشه بیشتر به بلاگ خودم و شماها سر بزنم.
اگر از احوال اینجانب خواسته باشین به لطف خدا بد نیستم. جونم واستون بگه سه چهارروز آخر سال و سه چهارروز اول عید رو کمپلت مریض بودم و دراز به دراز خوایبده بودم. یعنی هرروز گنزالس با کمپوت و ابمیوه و این چیزا میومد عیادتم!
بعد شده بودم عینهو سگ! دور از جون سگ! دور از جون همه شماها ! گنزالس بینوا یه من میومد صد من برمیگشت خونه! بعد هی اس ام اس میدادم از دلش دربیارم مثلا...
اصلا عیدی داشتم واسه خودم نگفتنی!از ۵ عید هم تن زار و نزارم رو برداشتم بردم سر کار... اصلا نفهمیدیم این عید چی بود چی شد! فقط ۴ شنبه سوری خونه گنزالس اینا بودم خوش گذشت یه ابسیلون
این روزا دارم با خودم فکر میکنم که چقدر به گنزالس اعتماد دارم...نمیدونم چرا ولی همیشه ادمی بودم که به این راحتیا به کسی اعتمادم جلب نمیشد. خوب گنزالس هم با همه خوبی هاش از این قاعده مستثنی نیست! گاهی که برام میخواد چرب زبونی یا چه میدونم پاچه خواری کنه ها نزدیکه که دهنم واشه بهش بگم:خودتو گول بزن!
ولی نمیگم . اینم تاثیر نصیحتای مامانه که اینقدر بدبین نباش شابلوط
تا بعد