عین شین قاف

یادمه یه زمانی الیماه خانوم به من میگفت: عشق قبل از ازدواج معنی نداره. الان میبینم که راست میگفته. اگه من از اول عاشق بودم شاید یه انتخاب دیگه ایی میکردم اونوقت یه اشتباهی و بعدشم....

بیخیال

این روزا دارم یاد میگیرم که آدم وقتی انتخابشو کرد دیگه نباید شریک زندگی ش رو با کسی مقایسه کنه....چون علاوه بر اذیت شدن طرف،آدم خودش هم اذیت میشه تازه بعدشم...

بازم بیخیال

مدتیه دارم در مورد روابط کلامی و تفاوتهای اندیشه در زن و مرد مطالعه میکنم.ایراد منه که تاحالا کمتر در این مورد کسب اطلاعات کرده بودم. راستش شاید فکر نمیکردم حالا حالاها توی موقعیتش قرار بگیرم. گاهی فکر میکنم اون از نظر این اطلاعات ، بمن برتری داره.

بازم بیخیال

من اوایل اصلا تفاوت زن و مرد برام قابل توجیه که نبود هیچی، آزار دهنده هم بودیادمه یه بار که چت میکردیم به الیماه گفتم: لجم میگیره از اینکه زن و مرد این همه از نظر تفکر با هم متفاوت و یا حتی گاهی متضادن. بعد الیماه گفت: شاید همین تفاوت عامل جذابیتشون باشه!

عجب حرفی زد این دختر!‌باریکلا! ‌اگه اون روز توی اون سمینار که میگفتی منم شرکت میکردم الان بیشتر میفهمیدم!

بازم بیخیال

یه تئوری خوندم در مورد تفاوتهای زن و مرد به نام : تئوری اتاق عشق. خودش کلی جواب سوالاتم رو داد. شاید خونده باشین.اگرم نه سرچ کنین تو همین گوگل پیدا میکنین

 

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
تگ ها :


 

یعنی مشق الذمه این اگه بگین این تا نامزد کرد همه مارو فراموش کرد

یعنی مدیونین اگه بگین این چقدر بی جنبه بود

 یعنی حلالتون نمیکنم اگه بگین این شابلوط....

بابا سلام!

خوبین برو بچ؟؟؟

به خدا داغونم از دست این سرعت اینترنت

من دایل آپم از تو خونه. قبلا هم گفتم به دلایلی ساختمون ما مرخصه ...یعنی نمی تونه به ای دی اس ال وصل شه... انقدر از دست این سرعت اینترنت  این روزا شاکی ام که خدا میدونه . گل بود این مدت به سبزه هم اراسته شده..این البته یکی از دلایل تاخیر منه

دلایل دیگه ای هم داره مثل تغییر شرح وظایفم توی محل کار که هم به طرز فجیعی وقتمو گرفته هم کلا  از خواب و خوراک انداخته منو

از اونطرف فامیل یکی یکی میرن واسه خودشون سی سی یو و آی سی یو ... واسه ما میشن دردسر

البته خدا الهی شفا بده همه مریضها رو.ولی میخوام بگم به همه اینا اضافه کنین عیادت از تعدادی بیمار بستری و آفتاب لب بوم که میخوان دم آخری شابلوط و نامزدش رو ببینن آرزو به دل از دنیا نرن ...

الان باور کردین سر من شلوغ تر از قبل شده؟؟؟

خیلی دوست دارم الان بیام از بلاگ ال ال شروع کنم تا رایان و تمام اون آدرس لینکهای گوشه بلاگش رو بخونم برم تا ته...اگه این سرعت مزخرف اینترنت بذاره

الی جونم سلام. نفس من بیدی! اس ام اس آخریه رو حال کردی؟؟

رایان خیلی دلم برات تنگولیده الان میام بلاگت!

ماهی سیاه کوچولو عشق منی! میمیرم برا اون منطق قشنگت. بعد از رایان یه تک پا مزاحم میشم!

خاموش  و رویا  بدوین بیاین بغل خاله !

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها :


من هستم

دیشب با گنزالس رفته بودم پیاده روی. دقایقی از قدم زدن ما نگذشته بود که حس کردم کیف پولم که توی جیب کاپشنم گذاشته بودم نیست. خیلی سریع مسیر رفته رو برگشتیم همه جا رو نگاه کردیم اما نبود که نبود...از سوپری که همونجا بود پرسیدیم کسی یه کیف بهش نداده؟؟؟اونم گفت نه!

اتفاقا فیش تلفن و موبایلم توی همون کیف بود+دوتا کارت عابرم و حدود صدتومن پول . یعنی میخوام بگم اگه طرف بخواد کیفم رو برگردونه خیلی راحت می تونه از روی آدرس و شماره روی فیش ها این کارو بکنه...اما خبری نشد که نشد....

البته حسابهای عابرم رو مسدود کردم ولی...نمیدونم حس کردین یانه، وقتی آدم یه چیزی گم میکنه خیلی احساس بدی داره....تاحالا کیف گم نکرده بودم...

با خودم میگم آخه این همه ما عزاداری میکنیم واسه امام حسین . این همه گریه میکنیم این همه میگیم بابی انت و امی...پس چرا آخه کارهامون این شکلیه؟؟ چرا نمی تونیم جلوی وسوسه هامون رو بگیریم؟؟امام حسین ببخش ما رو...ما جلوی تو ایستادیم با کارهای زشت و کریه مون ، نه خودمون تو رو شناختیم نه گذاشتیم  کسی تو رو بشناسه....حالا این که رقمی نبود...من اصلا میذارم به حساب بدبختی بعضی از مردم و نیازمندی شون...اگه یه نفر واقعا مشکل مالی داشته حلالش ... اون که پولی نبود  ولی کلا با این شیعه بودنمون آبروی خودمون رو بردیم...

بیشترین و گرونترین نذری های تهران رو بازاری های تهران میدن...خفن ترین دسته های عزاداری هم معمولا مال اونهاس. ولی چندتا از این بازاری ها هستن که ...؟؟

بی خیال... خود من چی؟؟؟ چند دفعه این گنزالس بدبخت رو چزونده باشم خوبه؟نیشخند

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها :


شابلوط کیج 2

دیروز مرخصی بودم. امروز  یکی از همکارهای کمی تا قسمتی قالتاق! اومده میگه: شابلوط ! فلان کارو کرده بودی دیروز که نبودی  رئیس اینطوری عصبانی شد اونطوری عصبانی شد... گفتم : من؟ گفت:آره دیگه فلان سندها رو شما می زنی دیگه!

گفتم : بقیه هم گاهی میزنن. اتفاقا خودت هم میزنی(تو محل کار من،هرکسی هر سندی رو بزنه چون سیستمی هست، یوزر خودش چاپ می شه پای سند و نمیتونه زیرش بزنه)

بهش گفتم کو سندش؟ گفت اینجابود...نه اونجا بود..نمیدونم دادم به علیزاده فکر کنم...خلاصه اینور گشت اونور گشت سند مورد نظر پیدا نشد که نشد...

یعنی من مطمئن بودم سندی با اون نام رو عمل نکرده بودم و کار خودش بوده منتها در غیاب من به رئیس گفته بود کار شابلوط بوده ...حالا هم که سند رو گم و گور کرده که یوزرش مشخص نباشه...هرچی باشه اون کارمندی با ٨ سال سابقه س و من ۵ ماه سابقه دارم.معلومه دیگه این کارها بیشتر به من میاد و راحت تر گردنم ثابت میشه...

ولی به خودش لااقل ثابت کردم که دیگه از اون حالت ببو گلابی که اولش بودم کمی تا قسمتی در اومدم و نمیتونن هرچیزی رو هرطور میخان توسط من ارائه کنن...

اصلا اشتباهاتشون رو که اون اوایل اصلا نمی فهمیدم الان دارم می بینم.. از همون اشتباهاتی که من تازه کار میکردم و میکنم اینها هم مرتکب میشن.خیلی خفن تر هم اشتباه میکنن ولی یاد گرفتن که بی سروصدا حلش کنن...من بینوا انقدر ساده بودم تا یه اشتباهی میکردم همه رو خبردار میکردم آآآآآی من اینکارو کردم حالا چکار کنم؟؟؟

اصلا همه اشتباهات رو لا ینهل می دونستم خیال میکردم باید همه رو خبر کنم  ...الان یاد اشتباهات اون موقع خودم می افتم واقعا متاسف میشم...

تازه شم رئیس اصلا عصبانی نبود ! صبح هم با خودش حلیم آورده بود هی میگفت: خانوم شابلوط برو بالا حلیم بخور! برو حلیم بخور!

منم که از حلیم متنفرم ولی چون یه جایی خوندم که برای عرب ها(جنوبی ها) بدترین چیز اینه که از غذاشون نخوری ، رفتم اندکی حلیم خوردم.  جاتون خالی مزه میسمارقیرقوروت میداد  varulv.gif : 33 par 28 pixels.

 

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها :


 

 Live) border less 

میگم این تبلیغ لایو بردر لس رو دیدین همه تون؟! 

زندگی بدون مرز! همون که یه پرانتز یه طرفه براش گذاشتن تا مفهوم رو بهتر برسونه! الان همینجا تو ساید بار دارم می بینمش تو پرشین بلاگ. تبلیغ تلویزیون ال ایی دی هستش! اینم ازوقتی برام جالب شد که دو سه هفته پیش یکیش اومد توی خونه مون و الان هم نشسته توی پذیرایی...حالا اصلا با مدل تلویزیون کار ندارم. با اون جمله تبلیغاتی ش کار دارم.

زندگی بدون مرز!

Live  ) border less

خیلی جمله قشنگیه ها ! نه؟! البته فکر کنم اینجا منظور از بدون مرز بودن،فقط مرزهای تکنولوژی یا مثلا جغرافیایی باشه .اما اگه منظورش مرزهای دیگه ایی هم باشه ، اونوقت مشکوک می زنه!

آخه تو دنیای آدمها اگه اصلا مرزی نباشه که میشه آنارشی ...ولی....نمیدونم چرا این جمله انقدر منو وسوسه میکنه...

دلم خیلی میخاد یه مرزهایی رو بردارم ...بدون مرز بشم یه جاهایی...دقت داشته باشین دوستان! یه جاهایی !! حرف درنیارین حالا!

هر روز که میرم محل کارم،روی یه بیلبورد بزرگ این جمله رو می بینم و می رم تو فکر!ببین واقعا چقدر روی جملات تبلیغاتی شون فکر میکنن... خداوکیلی این جمله تاثیر گذاره یا جملات تبلیغاتی کالاهای خودمون؟ قشنگ مشخصه یه ابسیلون هم روش فکر نمیکنن .اونوقت میگن ایرانی! ایرانی بخر! تبلیغاتشون عوض اینکه تاثیر گذار باشه بدتر روی اعصابه! عین سیخ میره توی چشم آدم!

بی خیال بابا! مهم اینه که Live border less  بغل بغل بغل

 منم که  یه دختر جهان سومی ! تو یه کشور درگیر مشکلات  ، با مردمی سیاست زده! معلومه که باید این جمله اینقدر شادم کنه! اصلا واسه یه جهان سومی چه جمله ایی اغوا گر تر و وسوسه انگیز تر از این؟!

گاهی فکر میکنم توی کشورهای جهان اول و توسعه یافته، باید جملات تبلیغاتی متفاوتی استفاده بشه . آخه  اون چیزایی که واسه ما عقده شده* واسه اونا خاطره س !!

* از انتخاب لباست و دوستات و رنگ دیوار اتاق و رشته تحصیلیت و گرایش مذهبی و سیاسیت بگیر برو الی اخر

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
تگ ها :


 

دیشب آخرشب کلی اینجا مطلب نوشتم. یه عالمه بود. ولی وقتی خواستم ثبتش کنم همش پرید. البته می تونستم برش گردونم اما خودم هم تلاشی نکردم. گذاشتم بره. شاید نباید ثبت می شد. این روزا بیش از هر زمان دیگه ای آرزو میکنم که ای کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود....

سهراب کجایی که ببینی توی چشم منم آب انار پریده و دارم اشک می ریزم...

حالا همه می خوان به جبران اشتباهشون در معرفی اون کارکتر، یه جورایی منو از خودم بیرون بیارن...مدام زنگ می زنن اس ام اس می دن حالمو می پرسن. دور و برم می چرخن. ..شابلوط! خوب کردی ردش کردی! آفرین! بخدا ما نمی دونستیم وگرنه بتو معرفیش نمی کردیم...آفرین که منطقی بودی شابلوط ...شابلوط پسرها راحت عاشق میشن و راحت فراموش میکنن...شابلوط آفرین که فراموش کردی

منم ابلهانه اونا رو نگاه میکنم و سعی میکنم با یه لبخند زورکی و عادی نشون دادن همه چیز، بهشون آرامش بدم...

میدونین چیه؟ من اصلا تربیت درستی ندارم. انقدر همیشه بخاطر هر اشتباه کوچکی  از بچگی دعوام کردن و سرزنش شدم و سر راهم گرفته شد، الان حتی با رد کردن اون کارکتر خودمو مستوجب هرنوع عذابی که فکرشو بکنید می دونم...الان اگه اون دیوار روبرو خراب شه بریزه روی سرم حقمه...الان اگه تا آخر عمر هیچ عشقی نداشته باشم همیشه در عذاب باشم حقمه...اگه تا آخر عمر همیشه تنها بمونم حقمه...چون نمی تونستم اگه لازم شد کارم و زندگیم رو رها کنم و با این کارکتر برم شهرستان زندگی کنم....من از همون اول بهش گفته بودم صداقت ، اونم گفته بود آره صداقت... اما به من نگفت که این مشکل کاری ممکنه براش پیش بیاد... آخرشم اون نگفت و خودم فهمیدم.. توجیهش اینه که فکر نمیکرده مساله مهمی باشه واسه من...در صورتیکه هست...من نمی تونستم برم شهرهای مختلف...اگرچه این احتمال بود ولی احتمالی بود که وجود داشت...

منطقی که باشیم باید بگم اگر حتی قبولش میکردم دیر یا زود توی زندگی با این مشکل مواجه می شدیم...اون وقت چی می شد؟؟؟ خوب پس چرا اصلا باید قبولش میکردم؟ وقتی اونم حق داره  با کسی زندگی کنه که باهاش هرنقطه ایران اگه لازم شد بره.نه یکی مثل من پایبند این شهر لامصب... اونم حقشه آرامش داشته باشه...من نباید الان بپذیرم و بعدا توش بمونم...اگه ردش کردم به نفع هردوی ما بود...ولی  گفتم که تربیت درستی ندارم...احساس گناه +صدتا احساس مزخرف دیگه بهم هجوم آورده و رهام نمیکنه...اگرچه منطقا میدونم که تصمیم درستی گرفتم...ولی باز دست دلم می لرزه...

می دونین گفتنی زیاده...شاید فکر کنین شابلوط زیادی داره شلوغش می کنه... شاید فکر کنین شابلوط زیادی حساسه... اون روباهه یادتونه؟ توی کتاب شازده کوچولو؟ به نظر شما اون زیادی حساس بود؟ به نظر شما اون زیادی شلوغش کرده بود؟ به نظر شما اون حق داشت یا نداشت؟ بنظر شما اون تربیت درستی داشت یا نداشت؟ آخه اینکه روباهه اهلی شده بود گناه خودش بود؟ مگه اصلا دست خودش بود؟اون بیچاره رو اهلیش کرده بودن

آی سهراب...آب انار پریده توی چشمم...

یا سابق النعم

یا دافع النقم

یا نور المستوحشین فی الُظَلم

یا عالما لا یُعلَم ...

خدای بزرگ جز تو کی می تونه کمکم کنه؟؟؟منو از این درد نجات بده خدا ...خدایا روحم درد میکنه...روحم خیلی درد میکنه کمکم کن ...خدای بزرگ من

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
تگ ها :


 

دیشب خواب دریا رو دیدم

من تنهای تنها ... روبروم یه عالمه موجهای بلند و بزرگ...

مرغهای دریایی پرواز میکردن روی موجها بالا و پائین می رفتن ...موجها طبقه طبقه می شدن می اومدن تا لب ساحل تا نزدیک پاهای من ...دوباره بر می گشتن

سنگریزه های کنار دریا به رنگ آبی و خاکستری ...زیر موجها جابجا می شدن...

من اونجا تنها ی تنها بودم

آفتاب می تابید روی  موجها... قطرات آب می درخشیدن به چه قشنگی...سنگریزه ها هم همینطور...من محو تماشای دریا...تنهای تنها...

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥
تگ ها :


 

امروز رئیس بخاطر من از یکی از حقوق مسلم خودش گذشت...خیلی نمی تونم توضیح بدم ولی اینو بگم که خیلی خیلی از خودش بزرگواری نشون داد...اصلا برام قابل تصور نبود...چرا اینکارو کرد؟؟؟

هی گفتم رئیس آخه چرا؟؟؟رئیس من قبول نمیکنم...من نمی خوام...

گفت: همین که گفتم. روی حرف من حرف نزن

گفتم: رئیس من روی حرف شما حرف نمی زنم ولی خواهش میکنم...واسه چی آخه؟؟ رئیس فراموشش کنین تورو خدا...منم فراموش کردم

قبول نکرد...

آب شدم از خجالت....ناراحت

از فردا چیکار کنم؟؟؟؟ من الان بهش مدیونم گریه

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
تگ ها :