دیشب آخرشب کلی اینجا مطلب نوشتم. یه عالمه بود. ولی وقتی خواستم ثبتش کنم همش پرید. البته می تونستم برش گردونم اما خودم هم تلاشی نکردم. گذاشتم بره. شاید نباید ثبت می شد. این روزا بیش از هر زمان دیگه ای آرزو میکنم که ای کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود....

سهراب کجایی که ببینی توی چشم منم آب انار پریده و دارم اشک می ریزم...

حالا همه می خوان به جبران اشتباهشون در معرفی اون کارکتر، یه جورایی منو از خودم بیرون بیارن...مدام زنگ می زنن اس ام اس می دن حالمو می پرسن. دور و برم می چرخن. ..شابلوط! خوب کردی ردش کردی! آفرین! بخدا ما نمی دونستیم وگرنه بتو معرفیش نمی کردیم...آفرین که منطقی بودی شابلوط ...شابلوط پسرها راحت عاشق میشن و راحت فراموش میکنن...شابلوط آفرین که فراموش کردی

منم ابلهانه اونا رو نگاه میکنم و سعی میکنم با یه لبخند زورکی و عادی نشون دادن همه چیز، بهشون آرامش بدم...

میدونین چیه؟ من اصلا تربیت درستی ندارم. انقدر همیشه بخاطر هر اشتباه کوچکی  از بچگی دعوام کردن و سرزنش شدم و سر راهم گرفته شد، الان حتی با رد کردن اون کارکتر خودمو مستوجب هرنوع عذابی که فکرشو بکنید می دونم...الان اگه اون دیوار روبرو خراب شه بریزه روی سرم حقمه...الان اگه تا آخر عمر هیچ عشقی نداشته باشم همیشه در عذاب باشم حقمه...اگه تا آخر عمر همیشه تنها بمونم حقمه...چون نمی تونستم اگه لازم شد کارم و زندگیم رو رها کنم و با این کارکتر برم شهرستان زندگی کنم....من از همون اول بهش گفته بودم صداقت ، اونم گفته بود آره صداقت... اما به من نگفت که این مشکل کاری ممکنه براش پیش بیاد... آخرشم اون نگفت و خودم فهمیدم.. توجیهش اینه که فکر نمیکرده مساله مهمی باشه واسه من...در صورتیکه هست...من نمی تونستم برم شهرهای مختلف...اگرچه این احتمال بود ولی احتمالی بود که وجود داشت...

منطقی که باشیم باید بگم اگر حتی قبولش میکردم دیر یا زود توی زندگی با این مشکل مواجه می شدیم...اون وقت چی می شد؟؟؟ خوب پس چرا اصلا باید قبولش میکردم؟ وقتی اونم حق داره  با کسی زندگی کنه که باهاش هرنقطه ایران اگه لازم شد بره.نه یکی مثل من پایبند این شهر لامصب... اونم حقشه آرامش داشته باشه...من نباید الان بپذیرم و بعدا توش بمونم...اگه ردش کردم به نفع هردوی ما بود...ولی  گفتم که تربیت درستی ندارم...احساس گناه +صدتا احساس مزخرف دیگه بهم هجوم آورده و رهام نمیکنه...اگرچه منطقا میدونم که تصمیم درستی گرفتم...ولی باز دست دلم می لرزه...

می دونین گفتنی زیاده...شاید فکر کنین شابلوط زیادی داره شلوغش می کنه... شاید فکر کنین شابلوط زیادی حساسه... اون روباهه یادتونه؟ توی کتاب شازده کوچولو؟ به نظر شما اون زیادی حساس بود؟ به نظر شما اون زیادی شلوغش کرده بود؟ به نظر شما اون حق داشت یا نداشت؟ بنظر شما اون تربیت درستی داشت یا نداشت؟ آخه اینکه روباهه اهلی شده بود گناه خودش بود؟ مگه اصلا دست خودش بود؟اون بیچاره رو اهلیش کرده بودن

آی سهراب...آب انار پریده توی چشمم...

یا سابق النعم

یا دافع النقم

یا نور المستوحشین فی الُظَلم

یا عالما لا یُعلَم ...

خدای بزرگ جز تو کی می تونه کمکم کنه؟؟؟منو از این درد نجات بده خدا ...خدایا روحم درد میکنه...روحم خیلی درد میکنه کمکم کن ...خدای بزرگ من

  
نویسنده : شابلوط ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
تگ ها :